به نام خدا
مي گفت عاشقم،
دوستش دارم
و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!
او رفت، تنها ماند...!
زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!
از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟
برايم از عشق بگو...!
گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است...!
خيالي خوش!!
گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!
گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!
گفت: عشق ساده است!
همين جاست دم دست
و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر،
عشق هاي سادهء اينجايي
و عشق هاي نزديک و لحظه اي!
گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!
گفت: عشق يک ماجراست،
ماجرايي که بايد آن را بسازي!
گفتم: عشق درد است
درد تولدي نو،
عشق تولد است به دست خويشتن!
گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!
گفتم: عشق جستجوست،
نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!
گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!
گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!
گفتم: عشق راز است،
راز بين من و توست، بر ملا نمي شود
و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 11:18  توسط کامران
|
وقتي دار ي فكر ميكني!
كه من دارم فكر ميكنم
كه تو دار ي فكر ميكني
كه من به چي فكر ميكنم
دلم ميخواد.....
كه فكر كني كه من به تو فكر ميكنم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 23:33  توسط کامران
|
مهربانم لطفاً اينجا منشين!!!
بر ساحل زخمي دل ما منشين
تو طاقت موج نداري جانم
لطفي كن و روبروي دريا منشين!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 1:33  توسط کامران
|
خدايا...
دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لب هاي خود بگذار .
زيبا ترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان
مترنم كن !
چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتي هست
عشق باشم من !!
هر جا زخمي هست مرهم باشم من !
هر جا ترديدي هست ايمان باشم من !
هر جا نا اميدي هست اميد باشم من !
هر جا تاريكي هست روشنايي باشم من !
هر جا غمي هست شاد ماني باشم من !
خدايا !
توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت!!!!
وبفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا !
خدا يا !
همه جاي زمين تو را دوست دارم
اما نمي توانم پنهان كنم كشورم را
كمي بيشتر از جاهاي ديگر دوست دارم .
پس به خاك كشورم سرسبزي و خرمي ببخش !!
هوايش را پاك كن .
آب هايش را زلال !
دل و زبان مردم كشورم را تطهير كن !
دختران و پسران كشورم را پاك و زيبا كن !
باشد كه در سيماي آن ها
روشني عشق تو بدرخشد !
آمين !
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 0:39  توسط کامران
|
خداوندا !
دستانم خالی اند ...
و دلم غرق در آمال.
یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن.!!
+ نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 9:53  توسط کامران
|
بنام خدا
بزرگترين سرمايه ي يک دل :
حرفهايي است که براي نگفتن دارد
اگه يه روزعاشق شدي
وخواستي بهش بگي دوسش داري
اول
ببين چقدرآمادگي داري!!
ببين ميتوني بهش دروغ نگي!!
ببين ميتوني باهاش صادق باشي يا نه!!
اگه ديدي هنوزيه چيزايي داري
که نميتوني بهش بگي هيچوقت پا جلو نذار
يه چيزديگه اگه يه موقع ديدي عاشق شدي
جلو نرو چون عشق مساوي با هوسه
ولي
اگه ديدي باتمام وجود دوسش داري
برو جلو ومطمئن باش به نتيجه ميرسي
+ نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 23:22  توسط کامران
|
به نام خدا
عشق يعني چه؟
عشق يعني عرفان.
يعني هستي.
يعني از خودخواهي گريختن وبه ديگران انديشيدن
عشق يعني تعهد به پاکي وصداقت
و طي کردن راهي نا معلوم که ممکنه به نابودي
کشيده بشه اما مطمئنا به بيراهه نميره
چون عشق از هوس مجزا است.
هوس رو هرکسي ميتونه تجربه کنه
اما عشق رو ..
فقط انسانهاي پاک وخالص ميتونن درک کنن.
عشق مثل يه سايه بون ميمونه
که زيرسايش مي خوابي وروياهاي زيبا مي بيني.
هر کس ممکنه ادعا کنه که عاشقه
اما اين فقط يه ادعاست.
عاشق واقعي اونه که به خاطرديگري
ازحق خودش بگذره واهل ريا وفريبم نباشه.
خيلي ها فقط فکر ميکنن عاشقن
اما درواقع نيستن !!
چون همين آدمها
اگه چند روزدرکنار ديگري
و به اصطلاح با معشوق زندگي کنن خيلي زود
خسته ميشن و التهاباتشون
به يه خاکسترسرد و سياه تبديل ميشه.
عشق واقعي در سايه وصل هم کمرنگ نميشه
چون دو تا عاشق
فقط به فکر رضايت طرف مقابل هستند
و اين طوريه که سالها کنارهم زندگي ميکنن.
با اشکهاي ديگري اشک ميريزن.
باخنده هاش ميخندن.
بادردهاش درد ميکشن.
+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 11:25  توسط کامران
|
به نام خدا
دختري به مادر گفت: مادرم عشق چيست؟
مادر اندکي رفت به فکربا نگاهي پرمِهر گفت: دخترم
عشق؛ فرياد شقايق هاست.
عشق؛ بازگشت پرستوهاست.
عشق؛ نويد تَداوم است.
مادرم عشق؛ تپش قلب آدمي تنهاست.
عشق؛ عروس حِجله تنهايي انسانهاست.
عشق؛ سرخي گونه هاي آدمي رسوا است.
دخترم تو چه مي داني عشق؛ لذت انسان بودن است.
تو نمي داني عشق؛ نغمه هاي قلب قناري ها است.
راستي دخترم تو چرا پرسيدي؟
دخترک با گونه هاي سرخ با کمي لبخند گفت:
آخر پسر همسايه با نگاهي عاشقانه گفت: دوستت دارم.
بي درنگ مادر ياد بي مهري شوهر افتاد .
ياد آن سيلي سرخ.
ياد آن عشق حقير.
ياد آن قلب بي مهر ووفا .
گفت: دخترم عشق؛ سرابي در دل دريا هاست
+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 18:52  توسط کامران
|
به نام خدا
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
آنها از صميم قلب
يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ،
اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان:
خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواش
تر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواش تر
بروني؟
مرد جوان: باشه ،
به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت
بذاري،
آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.
در اين سانحه که بدليل
بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در
گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
پس بدون اين که زن جوان
را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر
سر او گذاشت
و خواست براي
آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
و خودش رفت تا او زنده بماند
+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 18:45  توسط کامران
|